تبلیغات
ما با ولایت زنده ایم / تا زنده ایم رزمنده ایم ..(وبلاگ سیاسی مذهبی رهروان ولایت) - گوشه ای از آنچه دیروز در راهپیمایی و تجمع تهران گذشت؛ حاشیه هایی از نماز جمعه و تجمع در میدان انقلاب
 
ما با ولایت زنده ایم / تا زنده ایم رزمنده ایم ..(وبلاگ سیاسی مذهبی رهروان ولایت)
تنها ره سعادت/ایمان جهاد شهادت/پیروی از ولایت
گوشه ای از آنچه امروز در راهپیمایی و تجمع تهران گذشت؛ حاشیه هایی از نماز جمعه و تجمع در میدان انقلاب

 

سیاست > چهره ها  -  صدای موسیقی مغازه فروش سی دی را پرکرده؛ می خواند: « تو را به خدا ببین چه حالی دارم...»

 محمود عزیزی: چند دقیقه ای تا خیابان انقلاب فاصله است کمی آن طرف تر، کارگران شهرداری در حال کندن زمین با دلر مخصوص هستند. صدایش با صدای موسیقی خواجه امیری قاطی می شود. رد می شوم.

مثل هر هفته مسیر منتهی به نماز جمعه را بسته اند. کمی جلوتر مقابل ایستگاه بی. آر. تی خیابان انقلاب دسته های روزنامه تهران امروز را از داخل یک کامیون بیرون می آورند.

سقوط فتنه

ویژه نامه ای است که عکس صفحه اول آن عکسی از میدان آزادی و پرچم بزرگ جمهوری اسلامی است. وسط صفحه جلد هم نوشته شده «ضامن عزت ما، حفظ بصیرت ما» شعاری که در راهپیمایی 22 بهمن در حاشیه پلاکاردی از عکس رهبر انقلاب حک شده بود. صفحات داخلی اش مروری بر سخنرانی های مقام معظم رهبری در حوادث بعد از انتخابات، مطالبی درباره حوادث منطقه و موضع گیری ها به حوادث 25 بهمن از سوی شخصیت های سیاسی است.

کمی جلوتر هم ویژه نامه روزنامه ایران توزیع می شود؛ با تیتر سقوط فتنه. در صفحات داخلی آن، ضمن اشاره به واکنش های شخصیت های سیاسی به حوادث 25 بهمن با اشاره به بیانیه هاشمی رفسنجانی نوشته شده: «هاشمی حاضر نشد «آشوب اسرائیل» 25 بهمن را محکوم کند!»

نزدیک دانشگاه تهران بنر بزرگی نصب شده که خبر از تجمع اعتراض آمیز خانواده های شاهد و ایثارگر می دهد؛ آدرس را نوشته ساعت 14 شنبه، میدان ارکـ»

ماجرای خبرنگار خارجی و مردم

جلوی ورودی محل نماز جمعه خبرنگار جوان واشنگتن پست که معمولا در برنامه های مثل کنفرانس خبری رئیس جمهور و رئیس مجلس دیده می شود در حال صحبت کردن با مردم است و بعد نظرات آنها را با انگلیسی خبرنگار دیگری می گویید.  

از مردی که کت و شلوار پوشیده و کلاهی به سر دارد به فارسی می پرسد که فکر می کنید چرا کسی که نخست وزیر ایران بوده حالا اعتراض دارد و می شنود: «موسوی از اول هم می خواست مملکت را به دست آمریکایی ها بسپارد.»

کم کم دور و بر این دو نفر شلوغ می شود و همان طور که او ترجمه می کند و خبرنگار دیگر در دفتر چه یادداشت کوچکش با خودکار مشکی می نویسد بین سوال او و جواب مرد کت شلواری، یکی از میان جمع سوال می کند «شما مال کجا هستید؟!» و خبرنگار جوان واشنگتن پست،  کارتی را نشانش می دهد و می گوید «هلند».

تسبیح چرخاندن هاشمی

بحث بعدی درباره این است که مردم با این دو صحبت کنند یا نه، کارت نشان دادن هم کافی نیست و یکی از آن طرف حلقه دور این دو نفر می گوید: «ما به شما اعتماد نداریم.» «اعتماد»ش را با تاکید بیشتر می گوید.

پیرمردی که کنار خبرنگار ایستاده در جواب مرد میانسال می گویید: «اینا خبرنگارا باید به تعهد خودشان عمل کنند» جوابی که انگار نفر سومی را که تازه به این حلقه پیوسته قانع نمی کند«اینا همه چک نویسه، اینا سازمان دارند، میرن اونجا یک جور دیگه می نویسن»

جوان اولی که از هویت این خبرنگار سوال کرده، علاقمند به حرف زدن است، برای همین وقتی خبرنگار از او سوالی درباره میرحسین موسوی می کند، او پاسخ خودش را می دهد: «ریشه تمام فتنه ها هاشمی است. اگر میرحسین احمق هم رئیس جمهور می شد بعد یک مدت که هاشمی از او استفاده کرد مثل دستمال کاغدی یک کناری می انداختش!» بعد انگار تازه حرف هایش گل انداخته باشد رو به خبرنگار می کند: «انشا الله 29 اسفند هم از مجلس خبرگان می ره کنار».

خبرنگار که تا الان هیچ کدام از حرف هایش را ترجمه نکرده از او می خواهد چند لحظه ای صبر کند تا او حرف هایش را ترجمه کند. تمام که می شود بهرام 33 ساله که کارمند است عینکش را جابجا می کند و می گوید: «یه چیزی به شما بگم؟! می دانید چرا رفسنجانی این همه تسبیح  دستش می گردونه، ذکر که نمی گه، دستش می لرزه برای اینکه کسی نفهمه، تسبیح می چرخونه!»

حرفهایی که جدید است

حرف های او که تمام می شود برای صحبت کردن با خبرنگار بین آدم هایی که در این حلقه هستند، دعوا است. مامور انتظامات نماز جمعه از خبرنگار می خواهد که برای حرف زدن به جای دیگری برود.

در میانه رفتن او، دم در ورودی نمازجمعه در انقلاب، شعارها بر علیه هاشمی صدایش بلندتر می شود. «مرگ لیدر سلسله هاشمی، هاشمی»،  «هاشمی، بصیرت بصیرت»، «هاشمی حیا کن، فتنه گر رو رها کن» و...

کمی جلوتر می روم تا شعارها را درست بشنوم. کنار در ورودی مرد میانسال که پالتویی قهوه ای رنگ پوشیده می گوید: «حرف های جدید می شنویم!» جوان که کنار دست او ایستاده می گوید: «صبرشون تمام شده مردم دیگه»

رد می شوم و به سمت خیابان قدس حرکت می کنم. پیرمردی در یک کاغذ A3 با ماژیک چیزهای نوشته. پشت کاغذش را می بینم نوشته: «سید حسن و یاسر کجائید؟!»

پشت سرم، اتوبوس های شرکت اتوبوسرانی است. جلوی راننده پوستری است که نوشته شده «منافق فتنه گر اعدام باید گردد» جز یک پیرمرد همه مسافرینش زن هستند. پیرمرد پوستر را بر می دارد و از اتوبوس پیاده می شود.

کاغذهایی با مضمون خاص

تا به تقاطع خیابان قدس برسم 15 موتورسوار گارد ویژه از لاین سوم خیابان به سمت خیابان انقلاب می روند.

 نزدیک خیابان قدس، جمعی از دختران جوان را می بینم که در دست هر کدام شعاری که روی کاغذ A4 نوشته شده:
«هاشمی غیرتت کو، فائزه عفتت کو»، «خاتمی دروغ گو، وزیر ارشادت کو»، «هاشمی هاشمی  بصیرت بصیرت»، «استاد حیله گری، اکبر رفسنجانی»، «آقازاده انگلیسی، بابات افتاده به پیسی». نزدیک چادر شهرداری که نزدیک نماز جمعه ایجاد کرده، مرد میانسال یکی یکی کاغذها را به مردم می دهد. زن که یکی از پوسترها را در دست دارد می رود و از مرد می خواهد که پوستر «خاتمی دروغ گو، وزیر ارشادت کو» را هم به او بدهد.

مرگش را بزرگتر بنویس

مجری نماز جمعه اعلام می کند که نماز به امامت آیت الله جنتی برگزار می شود. تا او پشت تریبون بیاید شعارهای «موسوی و کروبی اعدام باید  گردند» فضا را پر می کند و صدایش از بلند گوی خیابان قدس بلند می شود و با عبارت «آفرین بر شما مردم بصیر» مشخص می شود که آیت الله جنتی پشت تریبون آمده است.

آیت الله از جمعیت می خواهد بنشینند «خواهش می کنم بفرمایید! بفرماییید! اعوض بالله من الشیطان الرجیم ...»

 

 کنار ماشینی می ایستم و مردمی را که برای نماز به سمت خیابان قدس هدایت می شوند نگاه می کنم. پیرمرد کنار دستیم از من می خواهد برایش عبارتی را بنویسم. نگاهش می کنم. ریش سفیدش و کلاه مشکلی اش مهمترین مشخص اش است. شعارش را پشت یک کارت تبلیغاتی به نام «فرآورده های چوبی محمد» نوشته.

پیرمرد می گوید: «اینو می تونی برام با خط درشت بنویسی؟» کاغذ را می دهد و می گوید بنویس: «مرگ بر کسانی که دست این  فتنه گران وطن فروش را باز می گذارد، تا این گونه به ارزشهای اسلامی مان بی احترامی شود»

 می نویسم از او اسم و رسمش را می پرسم؛ «علی اسفندیاری 50 ساله و نجار». همین طور که می نویسم او شروع می کند از آشنایش با کروبی می گوید و اینکه دو سه بار که او را دیده، از او انتقاد کرده است و بعد از ماجرای زندانی شدن لقمانیان نماینده مجلس ششم و اعتراض کروبی به این مساله و برخوردی که با او در این زمینه داشته می گوید. وقتی نوشتن تمام می شود می خواهد کلمه «مرگ» را بزرگتر بنویسم.

حرف هایمان به اینجا می رسد که کلاه مشکی اش را جابجا می کند و می گوید: «ببین تو جوونی، شاید ندونی ولی ما که می دونیم اینا زیر سایه این نظام به جایی رسیدند. بالاخره ما در یک کشور اسلامی زندگی می کنیم. ولی فقیه دارد، حالا من به آقای خامنه ای کار ندارم، اما خداییش خدا این سید را حفظ کنه که با این همه مشکلات کشور را اداره می کنه» همه جمله ها را یک نفس و پرحرارت و شور ادامه می دهد.

اختلاف شیعه و سنی

نوشتن شعار پیرمرد را که تمام می کنم دوباره سمت ورودی نماز جمعه بر می گردم. مرد جوانی که هفته قبل در راهپیمایی 22 بهمن سی دی بصیرت می فروخت، این هفته، هفته نامه یالثارات را می فروشد. رفیق دیگرش رسیده و در حال حرف زدن هستند، حرفشان کشیده به فروش هفته نامه و اینکه خوب می فروشند یا نه.

رفیقش که تپل است سیگارش را روشن می کند و می گوید: «بنده خدا را کشتند!» منظورش صانع ژاله است، بعد سری تکان می دهد و در همین حین دود سیگارش را بیرون می دهد. «مسئول پایگاهمان نظرش این بود که می خواستن بین شیعه و سنی اختلاف بیندازند. آخه سنی بوده بنده خدا»

 کمی این طرف تر دو مرد میانسال در حال صحبت کردن هستند. نزدیک شدن من باعث آرام شدن حرفهایشان می شود. انگار که غریبه دیده اند. گوش تیز می کنم، حرف درباره حسادت است. مرد سمت راستی که موهایش کمتر سفید شده می گوید: «اصلا اینا از روزی که آقای خامنه ای رهبر شد، حسادت کردند»

 پشت سر این دو دوربین شبکه تلویزیون النجاه عراق در حال تصویر گرفتن از مردمی است که در حال داخل شدن به دانشگاه برای اقامه نماز جمعه هستند که باز یکی از مسئولان نماز جمعه از خبرنگار کارت خبرنگاریش را می خواهد و او کارت وزارت ارشاد که برای رسانه های خارجی صادر می شود را نشان مرد می دهد.

عکس عروسکی موسوی در حالی که کرواتی به رنگ پرچم آمریکا و  نشانی با آرم رژیم صهیونیستی دارد در دست پسرک جوان است. روی نرده سبز رنگ وسط خیابان نشسته. پیرمرد عکس را می بیند و در حالی که کنار جوان می ایستد می گوید: «دستت را نجس کردی، اینا را گرفتی دستت»

 جوان بدون اینکه به پیرمرد نگاه کند، عکس را در دستش نگه می دارد. کم کم تعداد مردمی که می خواهند با موبلشان این عکس را بگیرند بیشتر می شود.

خطبه های نماز تمام می شود و نماز را در ازدحام جمعیت در خیابان قدس می خوانم. روبرویم کامیون آبی رنگی است که پر از پلاکاردهای مراسم است.

تا نماز تمام می شود به سمت خیابان انقلاب حرکت می کنم.

پرچم ایران روی مانتو

کنار خیابان قدس مادر و دختر که خارج از صف نماز بوده اند و انگار نماز جمعه نخوانده اند به سمت خیابان انقلاب حرکت می کنند. مادر پوستری در دست دارد و دختر روی مانتویش پرچم ایران را نصب کرده است. به سمت خیابان انقلاب، جوان که تصویر موسوی را در دست داشت، آن را بالا نگه می دارد، پیرمرد رد می شود و آب دهانش را روی  تصویر  می اندازد.

شعارها شروع شده. یکی به صورت انفرادی شعار مرگ بر موسوی می دهد و در لاین دیگر خیابان دیگری شعار مرگ بر کروبی می دهد.

نرسیده به بی. آر. تی خیابان انقلاب، حجت السلام منتظری رئیس دیوان عدالت اداری در میان جمعیت در حال حرکت است.

بعد از احوال پرسی، تحلیلش را از شرایط می پرسم «هر کاری اقتضای زمان خود را دارد و برای محقق شدن آن باید زمینه و بستر اجتماعی اش آماده باشد.»

وسط میدان انقلاب جمعیت زیاد است. موسی الرضا ثروتی نماینده مجلس از جمله نمایندگانی است که بین جمعیت دیده می شوند. مجری مراسم از مردم می خواهد تنها شعارهایی را سر بدهند که از بلندگو اعلام می شود، اما شعار علیه هاشمی رفسنجانی فضای میدان را پر کرده است. بعد از شعار دادن ها مجری، قرار است ذوالنور جانشین نماینده ولی فقیه در سپاه سخنرانی کند. شعار دادن ها تمام نمی شود و او پشت تریبون خطاب به جمعیت می گوید: «خواهش می کنم نظم جلسه را رعایت کنید، یک صلواتی مرحمت بفرمائید!»

دور میدان انقلاب زن میانسال در حال صحبت با کسی است. مشخص است به حرفهای ذالنور گوش نمی کند. «این موسوی و کروبی بازیچه... » حرفش تمام نشده که شعار «هاشمی حیا کن، مصلحت را رها کن» از سوی جمعیت سر داده می شود و او هم شروع به شعار دادن می کند.

سخنرانی که از سر گرفته می شود حرف زدن دوباره زن هم شروع می شود. بالا می روم. خطابش به اسماعیل کوثری است که دور میدان ایستاده، همانطور که سرش پایین است، حرفهای زن را می شنود. «ببینید!  فتنه مثل اختاپوس می ماند. دستش را می زدی با یک دست دیگه می آید. باید چشمش را کور کرد. مغز متفکر فتنه هاشمی است.»

جمعیت به روایت جمعیت!

به بلندی وسط میدان انقلاب می روم. جمعیت هنوز در حال حرکت به سمت میدان انقلاب است. مرد کنار دستیم که انگار آمار می گیرد به رفیقش می گوید: انگار زیاد آمدند ها؟»

به سمت کارگر جنوبی حرکت می کنم. وسط خیابان مردم هستند. خودم را به آن طرف خیابان می رسانم. از دلر زمین کن شهرداری خبری نیست و عابرانی هستند که در حال رفت و آمد در خیابان هستند. جلوی مغازه سی دی فروشی صدای موسیقی بلند است. این بار از محمد اصفهانی. « با تو، شوری بر جان، بی تو ... »

صدای اصفهانی با صدای سخنرانی قاطی می شود و به گوش نمی رسد...





نوع مطلب : جالب، فتنه، 
برچسب ها :




درباره وبلاگ

فبشر عبادالذین یستمعون القول فیتبعون احسنه»

الا مسها که در گرد و غبارید
به اکسیر ولایت دل سپارید

طلا آنوقت طلای ناب گردد
که در حرم ولایت آب گردد

نماز بی ولایــت بی نمازیــــست
تعبد نیست نوعی حقه بازیست

ولایت چیست.درخون غوطه خوردن
کلیــد سیـــنه بــر مــــولا سپردن

حسین ابن علی در خون شنا کرد
مــــرا با این حقیــــقت آشنـــا کرد

ولایت بی بـــلا معنا ندارد
نجف بی کربلا معنا ندارد


ولی ظاهــر و باطـــن کجــــایی
نقاب از چهر خود کی گشــایی


مدیر وبلاگ : شرمسار شهدا و عاشق رهبر
صفحات جانبی
نظرسنجی
نام گزاری سال 1390 را به عنوان سال جهاد اقتصادی توسط حضرت آیت الله خامنه ای را چگونه می بینید ؟








جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
[cb:blog_page_title]

[cb:blog_title]

[cb:blog_slogan]

[cb:post_body1][cb:post_body2]
[cb:post_continue_link]

+نوشته شده در [cb:post_create_date] ساعت[cb:post_create_time] توسط [cb:post_author_name] | [cb:post_comment_text] [cb:post_comment_count] |